الرئيسية     نداء الى العالم     مختارات مترجمة    الارشيف     اتصل بنا
طريقت و نيروي روحي (1)

از كثير ابن قيس نقل شده است كه : نزد ابو درداء در مسجد دمشق نشسته بودم ، مردي آمد و گفت ، اي ابا درداء من از مدينه رسول خدا آمده ام تا برايم حديث بگوئي زيرا شنيده ام كه تو از پيامبر (ص) حديث مي گوئي . ابودرداء گفت : آيا براي تجارت نيامده اي؟ مرد پاسخ داد: نه . ابودرداء پرسيد : ايا كار ديگري تو را به اينجا نكشانده است ؟ مرد پاسخ داد : نه . انگاه ابو در داء گفت : ( من از پيامبر خدا شنيده ام كه ميگفت : هر كس به راهي برود و در آن راه دانش بجويد ، خدا راه بهشت را بر او آسان ميكند . فرشتگان بالهاي خود را براي جوياي دانش با خضوع بر زمين مي گذارند . هر كس كه در آسمانها و زمين است برايش استغفار ميكند – حتي ماهيان در آب ها – همانا برتري دانشمند بر عابد همچون برتري ماه بر ستارگان است . دانشمندان وارثان پيامبرانند . پيامبران دينار و درهم از خود بر جاي نگذاشته اند بلكه علم بر جا نهاده اند و هر كس آن را به دست آورد بهره اي فراوان برده است .) بخش هاي مختلف و مضمون اين حديث مخواهد به ما بگويد كه سلوك در راه خدا – به ارث بردن علوم نبوت – پيوند خوردن بنده خدا با جهان هاي روحي همچون فشتگان و آسمانها و زمين ، حقايقي اسلامي است كه قاعده و مباني آن نزد اهل طريقت است . ما ارتباط ميان بنده و فرشتگان را در اين سخن خداوند ميبينيم : ( ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل عليهم الملائكه الا تخافوا و لا تحزنوا و ابشروا بالجنه التي كنتم توعدون . نحن اوليائكم في الحياه الدنيا و الاخره و لكم فيها ما تشتهي انفسكم و لكم فيها ما تدعون : يعني آنان كه گفتند پروردگار ما الله است و سپس استقامت كردند فرشتگان بر آنها نازل ميشوند و ميگويند كه نترسيد و غمگين نشويد و شاد باشيد به بهشتي كه بشما وعده داده شده است . ما دوستان شما در دنيا وآخرت هستيم . هرچه دلتان بخواهد در بهشت خواهيد داشت و هرچه كه به شما وعده داده اند به شما ميرسد .). شيخ محمد كسنزان در مورد معني اين آيات كريمه ميگويد : نشانه استقامت بر طريقت اين است كه فرشتگان در زندگي دنيائي بر مريد نازل مي شوند ، هنگامي كه ديگران مي ترسند به او احساس امنيت مي دهند ، هنگامي كه سينه ها تنگي ميكنند به او شرح صدر ميدهند و دوستي خود را در دنيا و آخرت به او مژده مي بخشند . پس اين نوع از ارتباط و پيوند بين عالم انساني و عوالم روحي كه صعود كردن به سوي خداوند تعالي است در زمان صحابه گرامي نيز وجود داشته و هميشه حضوري واقعي و مستمر در مسير طريقت و در ميان مريدان آن خواهد داشت . بعد روحي طريقت – كه ميخواهيم در موردش سخن بگوييم – عامل اصلي دگرگون شدن زندگي صحابه و انقلاب دروني شان از كفر به ايمان و از گمراهي به هدايت و حتي اوج گرفتن تا بر ترين درجات ايمان و تقوا بوده است . چرا اينچنين نباشد ، در حاليكه آنا با چشم خود مي ديدند ، بادستشان لمس مي كردند و با دل خويش درك مي كردند چيزهائي را كه چشمي نديده ، گوشي نشنيده و بر دل بشري خطور نكرده است . ما در اين نوشتار بخشي از اين موارد روحي را كه پيامبر خدا (ص) با تكيه بر آن با صحابه گرامي رفتار مي كرد ، مطالعه ميكنيم . همان امور روحي كه چون داروئي شفابخش براي بيماري هايشان و آبي زلال و گوا را براي ايمان و يقينشان بود . از ابي بريده نقل شده كه پدرش گفته است : روزي يك اعرابي ( بيابان نشين ) نزد پيامبر(ص) آمد و گفت ، اي رسول خدا ، من ايمان آورده ام ، اما به من چيزي را نشان بده كه يقينم زياد شود . پيامبر گفت : چه ميخواهي ؟ او پاسخ داد : به آن درخت بگو كه به پيش تو بيايد . پيامبر (ص) فرمود : ( تو خودت برو و او را بخوان ) . آنگاه آن اعرابي رفت و به درخت گفت : ( خواسته رسول خدا را اجابت كن ) . در آن لحظه درخت به يك طرف كج شد و ريشه هايش قطع گرديد ، و سپس به طرف ديگر خم شد و ريشه هاي آنطرفش هم قطع شد و بعد به طرف پيامبر آمد و گفت: السلام عليك يا رسول الله . ) اعرابي تا اين صحنه را ديد گفت (برايم كافي است ، برايم كافي است) . آنگاه پيامبر فرمود : بازگرد . و درخت نيز بازگشت و بر ريشه هاي خود نشست . حال ما ابعاد و جنبه هاي روحي اين واقعه بزرگ را پيگيري مكنيم : - در ابتدا آن مرد كه اسلام آورده بود نياز به برهاني داشت تا يقينش زياد شود . – اين امر نزد اهل طريقت مسئله بسيار مهمي است زيرا برايشان كافي نيست كه شخصي اسلام را از پدرانش به ارث برده باشد .بلكه بايد از طريق لمس حقيقت به يقين برسد و اين لمس كردن طريقت نيز حاصل نيروي روحي اسلام است . معجزات محمدي عامل رساندن مسلمانان به يقين ويا به قول شيخ محمد كسنزان ، ايمان تحقيقي، بوده اند و كرامات مشايخ امتدادي زنده و دائم و پيوسته از اين معجزات است كه مي تواند در هر زمان و مكاني بر دست شيخ كامل و عارف به خداوند انجام گيرد . از جهت ديگر نيز اين كرامات قدرت زيادي دارند تا به مريد كمك كنند كه به مراتب يقين مطلوب خود دست يابند . - سپس اعرابي از حضرت رسول (ص) خواست تا درخت را حركت دهد ، اما پيامبر(ص) به او امر كرد تا خودش اين كار را بكند و يا به عبارت ديگر به او اذن انجام اعما ل خارق العاده را داد . در نتيجه اعرابي رفت و با درخت سخن گفت و درخت نيز درخواست او را پذيرفت و حركت كرد . بيائيد با هم بيديشيم ، آيا اگر اعرابي بدون اذن مصطفي (ص) صد و يا حتي هزار بار هم با درخت سخن مي گفت درخت از جاي خود تكان مي خورد ؟ جواب مطمئنا" اين است : نه . حال وقتي كه پيامبر (ص) به اعرابي گفت كه تو خودت برو و درخت را بخوان ، چه اتفاقي افتاده است ؟ در اينجا پيامبر (ص) به اعرابي اذن و نيروي روحي داد تا بر آن درخت تاءثير بگذارد و به طور موقت قوانين طبيعت را بشكند و با اين كار معجزه نيز اتفاق بيفتد . يعني رسول خدا ، اين كار را كرد تا به ان مرد ثابت كند كه آنچه اتفاق افتاده حقيقي و واقعي است و سحر و نيرنگ و اموري از اين قبيل نيست ، از اين رو بود كه گفت : برو و خودت آن كار را بكن . اين كار به طور مشخص همان كاري است كه مشايخ كسنزان انجام ميدهند . آنها به مريدان خود اين اجازه را ميدهند تا بعضي از كارهاي خارق العاده را خود انجام دهند ، كارهائي مثل وارد ساختن آلات و ابزارهاي تيز در بدن ، بدون اين كه آسيبي ببينند . اين نوع از اعمال را كرامات مينامند . پيران كسنزان با اين كاروجود نيروي روحي را كه پشت عمليات تيغ بازي وجود دارد داشته و حضور آن يك حضور حقيقي است را اثبات مي كنند . انجام اين كرامات مريد و يا شخصي را كه در مجلس حاضر است به يقيني مي رساند كه اعرابي ميخواست با حركت دادن درخت به آن برسد . اين همان يقيني است كه پيامبر خدا ، ابراهيم (عليه السلام) به دنبال آن بود وقتي كه به خداوند گفت : ( ارني كيف تحيي الموتي ، قال او لم توءمن قال بلي و لكن ليطمئن قلبي قال فخذ اربعه من الطير فصر هن اليك ثم اجعل كل علي جبل منهن جزءا" ثم ادعهن ياتينك سعيا" و اعلم ان الله عزيز حكيم ). و سر انجام آنچه كه اعرابي مي خواست برايش حاصل گرديد و از اين رو گفت : برايم كافي است . برايم كافي است . اين نيرو و اين تاء ثير، جزئي جدائي ناپذير از طريقت محمدي است ، براي هدايت مردم تا روز قيامت . و اگر معجزات به پايان رسيده ، كرامات دري گشوده است كه تا روز قيامت اين جنبه از دين را اثبات مي كند . بيائيد نكته ديگري را بخوانيم تا آن بعد روحي كه در تعامل و رفتار پيامبر (ص) با مردم وجود داشت - خواه به او وعوتش ايمان مي آوردند يا نه – برايمان روشن تر گردد . محمد ابن اسحاق روايت مي كند : اندكي پس از جنگ بدرعمير ابن وهب و صفوان ابن اميه در حِجر خانه كعبه نشسته بودند . عمير از شياطين قريش بود و به رسول خدا و اصحابش در مكه آزار مي رساند و پسرش وهب ابن عمير نيز از كساني بود كه در جنگ بدر به دست سپاه پيامبر (ص) اسير شده بود . او در اين جلسه پنهاني از اصحاب قليب ( كساني كه در جنگ بدر و در كنار چاه قليب كشته شدند) و مصيبت هاي وارده بر آنها سخن مي گفت . صفوان گفت : به خدا من پس از آن ماجرا ديگر از زندگي خيري نديده ام . عمير پاسخ داد : به خدا راست گفتي ؛ اگر قرض هاي پرداخت نشده و خانواده ام كه ميترسم پس از من ضايع شوند نبودند ، سوار اسب ميشدم و ميرفتم و محمد را مي كشتم . من در ميان آنها يك بهانه هم دارم زيرا پسر من اسير آنها است . صفوان گفت : قرضت با من ، من آن را ميپردازم ، خانواده ات هم با من ، خانواده تو مثل خانواده من است . عمير گفت : پس اين كار را پوشيده نگاه دار . صفوان گفت : پوشيده نگاه خواهم داشت . عمير شمشير خود را تيز كرد و به سم آغشته ساخت و به راه افتاد تا به مدينه رسيد . عمر ابن خطاب تا او را ديد كه شترش را جلوي درب مسجد خوابانده و شمشير خود را نيز به حمايل خود آويخته گفت : اين دشمن خدا عمير است . او جز درپي شر نيامده . او بود كه در بين ما فتنه انداخت و در جنگ بدر ديگران را عليه ما تحريك مي كرد . آنگاه عمر ابن خطاب نزد پيامبر رفت و گفت : اي رسول خدا ، اين دشمن خدا عمير است كه با شمشير آويخته بر حمايل خويش، آمده است . رسول خدا فر مود : بگوييد نزد من بيايد . عمر به طرف او رفت و غلاف شمشيرش را گرفت و به گردنش آويخت و به يكي از انصار گفت : نزد پيامبر(ص) برويد و در حضورش بنشينيد و مواظب باشيد كه اين مرد خبيث حركتي عليه پيامبر (ص) نكند . زيرا او قابل اعتماد نيست . آنگاه خود او را نزد پيامبر (ص) برد . پيامبر و قتي كه او راديد و ديد كه عمر شمشيرش را به گردنش آويخته گفت : ( عمر ، رهايش كن .....اي عمير جلو بيا ). عمير نزديك آمد و گفت : انعم صباحا" (صبح خوبي داشته باشيد) . اين سلامي بود كه در ميان مردم دوره جاهليت رواج داشت . پيامبر (ص) فرمود : (اي عمير ، خداوند ما را با درودي بهتر از درود تو گرامي داشته است... درود اهل بهشت سلام است . چه كاري تو را به اينجا كشانده است ؟) پاسخ داد: آمدم اسيري كه نزد شما دارم را از شما بخرم . . با او خوبي كنيد . پيامبر (ص) فرمود : پس آن شمشير در گردنت چيست ؟ پاسخ دا د : خدا شمشير را خوش ندارد اما آيا من از آن بي نيازم ؟ پيامبر (ص) فرمود : آيا در مورد كاري كه به خاطرش آمده اي راست گفتي ؟ پاسخ داد : آري من تنها براي اين كار آمده ام . آنگاه پيامبر (ص) فرمود : ( اما تو و صفوان در حجر نشسته بوديد و در مورد اصحاب قليب ازقريش سخن مي گفتيد . آنوقت تو گفتي : اگر قرض و مسئوليت خانواده نداشتم مي رفتم و محمد را ميكشتم . آنوقت صفوان ابن اميه قرض و خانواده ات را بر عهده گرفت تا تو مرا بكشي اما خداوند بين من وتو قرار گرفت ). و عمير با شنيدن اين سخن گفت : شهادت مي دهم كه تو رسول خدائي و ما تاكنون تورا تكذيب مي كرديم . زيرا در آن گفتگوي پنهاني تنها من و صفوان حضور داشتيم . به خدا قسم من مي دانم كه اين خبر را تنها خدا به تو داده است . از خدا سپاسگزارم كه مرا به اسلام هدايت كرده و به اينجا سوق داد. آنگاه به حقيقت شهادت داد . پيامبر(ص) نيز به اصحاب خويش فرمود: ( به برادرتان دين را بفهمانيد ، به او قرآن بياموزيد و اسيرش را آزاد كنيد ) .و آنها نيز چنين كردند . سپس عمير عرض كرد : يا رسول الله من در خاموش كردن نور خدا تلاش بسيار كرده و هر كس را كه بر دين خدا بود آزار مي دادم . حال از تو ميخواهم به من اجازه دهي تا به مكه بروم و آنان را به سوي خدا و دين اسلام دعوت كنم ، شايد خدا آنها را هدايت كند . اما اگر نپذيرفتند همانطور كه قبلا" اصحاب تو را اذيت ميكردم آزارشا ن خواهم داد . پيامبر نيز به او اجازه داد و او به مكه رفت . هنگامي كه عمير حركت كرد ، صفوان به قريش گفت ، مژده باد بر شما كه هم اكنون خبري خواهيد شنيد كه موجب ميشود جنگ بدر را فراموش كنيد . هنگامي كه سوار رسيد خبر داد كه مسلمان شده است و سوگند خورد كه ديگر هيچگاه با او حرف نزند و هرگز هيچ سودي به او نرساند . او وقتي كه به مكه وارد گرديد مردم را به اسلام دعوت كرد و هر كس را كه با او مخالف بود مي آزرد و بر دستش مردم اسلام اوردند . ما در اين داستان عالي با دو روش معرفتي و رفتاري روبرو هستيم : يكي روش سيدنا عمرابن خطاب (رض) كه با چشم منطق نگاه مي كرد و بيمي كه از جان پيغمبر داشت و غيرتي كه نسبت به او ميورزيد را با سخن و عمل خود نشان داد . روش ديگر از آن حضرت رسول اعظم (ص ) بود كه با نور خدا و چشم وحي و معرفت رباني نگاه مي كرد و به اين طريق آن جلسه پنهاني كه براي كشتنش تشكيل شده بود برايش كشف گرديد . او مي توانست عمير را بگير د و به زندان بياندازد و يا حداقل نگذارد كه به حضورش برسد اما اين كارها را نكرد و تصميم گرفت از طريق پيش بيني و مكاشفه عرفانِي كاري كه او ميخواست انجام دهد بر قلب و عقلش تاءثير بگذارد و برايش برهاني قاطع و دليلي محكم بياورد بر اينكه ادعاي پيغمبري اش و ارتباط ميان پيامبر و خدا حقيقت دارد . . او كاري كرد كه نه تنها عمير مسلمان شد بلكه مسلمان خوبي هم شد و آن نيروي سركش نفسش تبديل به قوت روحي براي ياري اسلام گرديد .(ادامه دارد)
الرجوع الى بداية الصفحة     نسخة للطباعة

أضف تعليقا
الاسم
البلد
البريد الالكتروني
التعليق
اكتب الارقام الظاهرة في الصورة